روزهای به یاد ماندنی من


به روز کنی!

پرشین بلاگ خبر داده که اگر وبلاگ خود را تا فلان موقع به روز نکنید، هیچ مسئولیتی نسبت به ارائه خدمات نسبت آن قبول نمیکنیم، چون دلمان میخواهد و زورمان هم میرسد . خب اینجانب هیچگونه علاقهای نسبت به به روز کردن این وبلاگ ندارم و اصلن آدم مگر هر وبلاگی میزند تا آخر عمر باید به روزش کند؟ و اگر بخواهد تعطیلش کند ولی آرشیوش سر جایش باشد و هیچ بلایی سرش نیاید چه نوع خاکی دقیقن باید به سرش بریزد؟ ولی خب از آنجایی که ما زورمان نمیرسد و پرشین بلاگ زورش میرسد کاری نمیتوانم بکنم جز به روز کردن. و در همین پست اعلام میکنم هر بار پرشین باز ازین دست خبرها داد من باز همین پست را ریپست خواهم کرد!بعله!


نونین

فرق

صبح جمعه با مامانم رفته بوديم مجلس ختم. اونجا در قسمت زنانه يک تلويزيون بزرگ بود که قسمت آقايان را نشان ميداد. من فکر کردم توی قسمت آقايان هم خواهران محترم را نشان ميدهند! از مامانم که پرسيدم بهم خنديد. ولی من نفهميدم. آخه مگه ما چه فرقی با هم داريم؟


نونین

دختر کوچکی که گلابی ميخورد

پريروز سر کلاس داشتيم رياضی مينوشتيم که تمرينم ناتمام ماند. زنگ تفريح که خورد،‌دفتر و کتابم را بردم تا روی يکی از نيمکت های حياط بنشينم و بنويسم.

روی نيمکتی که نشسته بودم،‌دخترکی هم نشسته بود که کلاس اولی بود و خوراکی ميخورد.اول کيکش رو خورد و دور دهنش شکلاتی شد. گلابی اش هم روی نيمکت بود.بعد سه تا دختر بزرگ و پر رو اومدن و شروع کردن به اذيت کردنش. آخرش طفلک گلابی اش هم افتاد روی زمين...دلم ميخواست خفه شون کنم. دخترک رفت و گلابی اش را شست و برگشت و شروع کرد به خوردن. آب گلابی از چانه اش سرازير بود روی مانتو اش ...

يکدفعه احساس کردم خيلی دوسش دارم. اما نميدونستم چکار بايد بکنم. دلم ميخواست بغلش کنم. ببوسمش...ولی هيچکار نکردم.

امروز پيداش کردم،‌رفتم پيشش ، هر چی اسمش رو پرسيدم دخترک گلابی خور کوچولو جوابمو نداد.

 

 


نونین

بر...گش...تم.

بالاخره برگشتم. مدرسه ها باز شده و من هم به مدرسه ی جديد رفتم. معلممونو حيلی دوست دارم.ولی کلاسمون از ۲ وجب هم کمتره و ما ۴۴ نفر هستيم.. دلم برای معلم کلاس چهارمم تنگ شده. فعلا با دو سه تا از دوستای قبليم که با من به اين مدرسه اومدن هستم تا دوستای جديد تری پيدا کنم. حالا نميدونم هنوز کسی مشتری وبلاگ من هست يانه!...آهای مردم!من برگشتم!

 

 


نونین

بالاتر از سياهی

رنگ سياه به نقاش گفت: بالاتر از سياهی رنگی نيست، همه چيز را سياه بکش. رنگهای ديگر را روی بوم راه نده.

نقاش گفت: شب را ميتوانم سياه بکشم، اما درخت و گل و آفتاب را چکار کنم ؟

رنگ سياه گفت: آنها را هم سياه بکش. آدم بايد يا رومی روم باشد، يازنگی زنگ.

نقاش گفت: من اگر شير را سياه بکشم، خيال ميکنند قير است. آيا به نظر شما صحيح است که مادری توی شيشه ی شير بچه اش قير بريزد؟

رنگ سياه گفت: چه اشکالی دارد، کار نشد ندارد.

نقاش گفت: من چطور ميتوانم گل مريم را سياه بکشم؟

رنگ سياه گفت: از گلفروشی ها ياد بگير که گل ها را با جوهر به هر رنگی که بخواهند، در می آورند.

نقاش گفت: قشنگی رنگين کمان به رنگارنگ بودن آنست.

رنگ سياه گفت: کاش ميشد از نردبان ماشين آتش نشانی بالارفت و رنگين کمان را هم رنگ سياه زد.

نقاش گفت: اگر رنگهای آبی و زرد و قرمز دست همديگر را نگيرند و با هم نرقصند،‌رنگ سفيد پيدا نميشود.

رنگ سياه گفت: رنگ سفيد به چه درد ميخورد، فضايش با فضای من يکی نيست.

نقاش گقت: اگر رنگهای زرد و قرمز با هم دوستانه صحبت نکنند رنگ نارجی به وجود نمی آيد.

رنگ سياه گفت:حرف مرد يکی است.

نقاش گفت: اگر رنگهای زرد و آبی با  هم پيوند زندگی نبندند رنگ سبز متولد نميشود.

رنگ سياه گفت: مرغ يک پا دارد.

نقاش گفت: تازه تو خودت هم شخصيت مستقل نداری و از ترکيب رنگهای سرخ و آبی پيدا شده ای.

رنگ سياه گفت: رنگهای سرخ و آبی سگ کی باشند؟

 

رنگهای سرخ و آبی با شنيدن اين حرف خيلی ناراحت شدندو به هم گفتند: عجب بی چشم و روست! بيا برگرديم به جای اول خودمان.

رنگهای سرخ و آبی از هم جدا شدند و رنگ سياه از بين رفت.


نونین

۱-باور نکردنی...۲-اودیسه

باورتون ميشه؟

معلم science  ما عوض شد. اونم به خاطر همين نظری که من توی وبلاگم نوشتم!!!!!!!!!!!!!!!

خودم باورم نميشد که يه نظر بتونه اينقدر تاثير گذار باشه. 

 

راستی فيلم اوديسه رو ديدين؟ مامانم فوری رفت کتابشو آورد و داد دستم!يه کم متنش سنگينه ولی يه کاريش ميکنيم....چون به خوندنش می ارزه.به نظر شما تخيل هومر اون همه سال پيش ...ديوانه کننده نيست؟

 


نونین

۱۷ داستان کوتاه کوتاه از نويسندگان ناشناس

کتاب ۱۷ داستان کوتاه کوتاه از نويسندگان ناشناس ، ۱۷ تا داستا ن کوتاه داره که خيلی داستانهاش قشنگه. من خوندنشو به همه پيشنهاد ميکنم.اينم يکی از داستانهاشه:

 

روزی پسر بچه ای در خيابان سکه ای يک سنتی پيدا کرد. او از پيدا کردن اين پول آنهم بدون هيچ زحمتی خيلی ذوق زده شد. اين تجربه باعث شد که بقيه روز ها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پايين بگيرد. (به دنبال گنج!) او در مدت زندگيش ۲۹۶ سکه ۱ سنتی ۴۸ سکه ۵ سنتی ۱۹ سکه ۱۰ سنتی ۱۶ سکه ۲۵ سنتی ۲ سکه نيم دلاری و ۱ اسکناس مچاله شده ۱ دلاری پيدا کرد. يعنی در مجموع ۱۳ دلار و بيست و شش سنت.

در برابر به دت آوردن اين ۱۳ دلار و بيست و شش سنت ، او زيبايی دل انگيز ۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پائيز را از دست داد.

او هيچگاه حرکت ابر های سفيد را بر فراز آسمان در حاليکه از شکلی به شکل ديگر در می آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر ،هرگز جزئی از خاطرات او نشد.


نونین

آخه اين درسته؟!

ديروز يه اتفاقی افتاد که بد نيست کمی راجع بهش فکر کنيم.

کلاس زبان داشتم.تو گرمای تابستون ساعت ۱۰ تا ۱۲ . معمولا با بابام و با ماشين ميرم ولی چون کار داشت،‌بامامانم و نصف راه با تاکسی و نصف راه پياده رفتيم. مامانم طفلکی مجبور هم بود که ۲ ساعت خودشو معطل کنه تا کلاس من تموم شه. .خلاصه به کلاس رسيدم و قرار بود درس science داشته باشيم. معلم اومد سر کلاس و شروع کرد به بد و بيراه گفتن به مسولای موسسه که: من از science متنفرم نميدونم چرا واسه من اين درسو گذاشتن.. من اصلا بلد نبستم درس بدم.. و از اين حرف ها و خلاصه درسو گذاشت کنار و نشستيم به حرف زدن تايک ساعتی گذشت. من گفتم : ببخشيد بالاخره درس نميدين؟ (نه اينکه بچه ی خر خونی باشم ...ولی خب تو کلاس خصوصی جريان يه کمی با مدرسه متفاوته ديگه!) .. و بعد معلم به ساعتش نگاهی انداخت و گفت : خالا که ديگه دير شده ، باشه جلسه ی بعد...سر کلاس، خودتون درسو بخونين اگه مشکلی داشتين از من بپرسين منم اگه بلد بودم جواب ميدم. ... در ضمن به کسی نگين من امروز درس ندادم چون اگه بفهمن دعوام ميکنن. من توی گزارش کلاس مينويسم درس اول را داده ام.

...وکلاس به همين شکل پايان يافت.

ميخواستم بگم : آخه اين درسته؟! 

بيرون که اومدم نميدونستم با قيافه ی گرما زده ی مامانم و چشمای اون چيکار ميشه کرد....

 


نونین

آدم آهنی

کتاب آدم آهنی که صحبتش بود اينه.

نوشته ی تد هيوز و ترجمه ی نادر ابراهيمی.

داستان خيلی جالبيست که درباره ی يک آدم آهنيه که به يک شهر رفته و بدون اينکه خودش بخواد همه چيز رو به طرز وحشتناکی خراب ميکنه.

شايد پيامی برای مردمان ما آورده...

 

۰۰۰ چه مقدار راه رفته بود؟ هيچکس نميداند. از کجا آمده بود؟ هيچکس نميداند.

چگونه هستی يافته بود؟ هيچکس نميداند...

(از متن کتاب)

راستی اگه نوجوونی ميشناختين که دنبال کتاب برای تابستونش ميگشت بفرستينش پيش خودم!!!!


نونین

شما!

امروز حيلی هيجان زده هستم. چون مامانم با شوق و ذوق صدام کرد که:...نوين! نوين !نوين!... بيا ! ۶ نفر برات کامنت گذاشتن!!!.. منم ۴ پله يکی پله هارو دويدم پائين و اين عدد باور نکردنی رو با چشمهای خودم ديدم... از همه تون ممنونم.شايد به ياد ماندنی ترين رويداد امروزم همين باشه!


نونین